از يکديگر مَبُريد و به يکديگر پشت مکنيد و با يکديگر دشمني و کينه مَوَرزيد و برادر هم باشيد . [رسول خدا صلي الله عليه و آله]
عشق راستين




















ما بايد ياد بگيريم که عشق بورزيم و بخنديم



کار خيلي سختي به نظر مياد ،



آيا ما به همه عشق مي ورزيم ؟



به انسانها ، پرندگان و حيوانات ؟



دوست داشتن دوستان آسان است ، اما آيا افرادي را که بد خواه ما هستند نيز دوست ميداريم؟



محبت کردن به بستگان و عزيزان و نزديکان آسان است ، اما آيا به غريبه ها هم محبت ميکنيم؟



دوست داشتن کساني که ما را مي ستايند ساده است ، اما آيا کساني را که آزارمان ميدهند دوست داريم؟



عشق ورزيدن به کساني که به ما کمک مي کنند آسان است ، آيا به آنان که مارا تحقير ميکنند، يا رفتاري خود خواهانه با ما دارند عشق ميورزيم؟



محبت کردن به افراد ثروتمند و متمول آسان است ، آيا به افراد فقير، بي چيز و غمزده محبت ميکنيم؟



عشق ورزيدن به‌‌ <خوب و پرهيز گار> آسان است ، آيا به گناهکار ، مجرم ، دزد و سارق عشق ميورزيم؟



آيا همه آنان را که گمراهند و قانون آنان را زنداني کرده است دوست ميداريم؟



آيا به پرندگان و حيواناتي که هر روز به کشتارگاه برده ميشوند تا خوراکمان را تأمين کنند عشق ميورزيم؟



آيا گياهان ، درختان ، گلها ، برگها و علف ها را دوست ميداريم؟



آيا عاشق رودخانه ها ، دريا ،تپه ها ،کوهها ، سنگ ها و ستاره ها هستيم؟



آيا هر دانه شن ، هر قطره آب ، هر شعاع نور را دوست ميداريم؟



آيا به خداوند و هر چه خلق کرده عشق ميورزيم؟





آيا در همه موقعيت ها و وقايع زندگي ميخنديم؟



وقتي که بخت به ما رو مي کند خنديدن آسان است ، اما آيا هنگامي که بد اقبالي به سراغمان مي آيد باز هم ميخنديم؟



آيا وقتي که عزيزي ما را ترک مي کند و يا دوستان از ما چشم ميپوشند ، يا وقتي که همه چيز در اطرافمان در تاريکي فرو رفته است و حتي ستاره اي نميدرخشد ، ميخنديم؟



تا زماني که عشق ورزيدن و خنديدن را نياموخته ايم ، آماده ورود به قلمرو خداوند نيستيم ،



قلب ما سخت شده است ، بايد نرم لطيف و منعطف شود ، خاک ما حاصلخيز نيست ، بايد آن را با عشق و خنده شخم بزنيم .



اگر زمين سفت باشد دانه اي نخواهد روييد ، زمين را آماده کنيم ، اين کار با عشق و خنده ميسر است .



ير گرفته از کتاب براي آن به سوي تو مي آيم....   نوشته جي.پي.وسواني





بيا تا که با هم مدارا کنيم



شبي زير يک خيمه مأوا کنيم



شب آسمانها پر از ديدني ست



بيا آسمان را تماشا کنيم



ره عشق دورُ ؛ بيا خويش را



براي رسيدن مهيا کنيم



صداي مناجات پروانه را



از آن سوي گلها تماشا کنيم



درختان اين باغ زخمي شدند



مگر باغ را ما مداوا کنيم



اگر يادمان بود و باران گرفت



نگاهي به احساس گلها کنيم



اگر کينه آمد به سر وقتمان



سر کوچه او را ز سر وا کنيم



اگر گفت : من با شما دوستم



برانيمش از خويش و حاشا کنيم




 


 

 













نويسنده :  روح الله
خودمُ نمي بخشم



گفتم : مطمئني اگه قضيه رُ تموم شده بدونم ، راحت تري ؟





گفت : آره...نه... فک کنم.......





گفتم : به دلت رجوع کن......





گفت : مهم نيست دلم چي ميگه ، مهم تصميميه که گرفتم.....





گفتم : و اين که دلت چي ميگه هم که لابد به من ربطي نداره ؟





خنديد....





گفتم : نمي خواي به دلت فرصت بدي؟





گفت : يه دفعه بهش فرصت دادم پشيمون شدم....





گفتم : مطمئني که اون دفعه حرف دلت بود ؟





سکوت کرد و بعد گفت : بابامُ دوست داشتم ، به حرف اون گوش دادم....





چي بايد ميگفتم ؟





ميخواستم بگم : ببخشيد دختر خانم ، شما چند سالتونه ؟



ميخواستم بگم ....





ولي نگفتم





گفتم : با اين حساب ديگه هيچي بين ما نيست اگه نظرت عوض شد........





 



احساس سبکي عجيبي داشتم ، احساس مي کردم ميتونم تا خود ماه پرواز کنم.... ولي اين احساس زياد دوام نداشت....رسيدم خونه ، به داداشش گفتم همه چي تموم شد ، بهش يه زنگ بزن احوالشُِ بپرس امشب اصلا حالش خوب نيست...... بعد از اينکه ماجرا رُ تعريف کردم کلي شاکي شده بود ، ميگفت بايد با مادرم صحبت کنم ، آخرش که چي ؟ آخرش که بايد ازدواج کنه !



به ريحانه گفتم : تو ديگه چطه ؟ ناراحت مني يا اون ؟ گفت : معلومه تو ، گفتم اصلا مهم نيست ، حواست باشه برخوردت باهاش عوض نشه ها ، مثل هميشه باهاش بر خورد کن....



صبح روز بعد ( هشتم اسفند 1383 ) وقتي تو ايسگاه راه آهن تهران داشتم از قطار پياده ميشدم ، دستام تو جيبم يه کاغذُ لمس کرد.... درش آووردم و نگاش کردم....



وااااي کاغذ تقلبي هام بود (حرفامُ نوشته بودم که اگه در حين مذاکره لازم شد يه نگاه بهش بندازم ولي لازم نشد...) دوباره همه چي به يادم اومد... و دوباره اعصابم به هم ريخت..... اگه منُِ نمي خواست چرا اون کارا کرده بود ؟ چرا اون حرفا رُ زده بود؟ اون سکه رُ چرا اونجا چسبونده بود؟....چرا و چراهايي که هيچ جوابي نميشد براش پيدا کرد





اون روز تولدم بود ، عجــــــــــــب احساس خوبي داشتم ، دوباره اون کتابُ که دو روز قبل واسه تولدم بهم داده بود خوندم ، مخصوصا اون صفحه که سکه رُ چسبونده بود توش ، دوباره يادداشتشُ خوندم و همينطور معياراشُ..... دوباره و دوباره اونا رُ خوندم.....





با خودم گفتم خاک بر سرت ، به اين زودي جا زدي ؟ نفهميدي که احتياج به زمان داره تا اون خاطرات تلخُ فراموش کنه ؟ تا بتونه دوباره به يه نفر اطمينان کنه؟



اعصابم حسابي به هم ريخته بود.... بايد بهش ميگفتم که فضيه رُ تموم شده نمي دونم .....





ميدونستم ، چهار شنبه ساعت ده تا دوازده کلاس داره ، ميدونستم خوابگاه نيست ، زنگ زدم خابگاه و سراغشُ گرفتم ، نبود ، گفتم بگيد فلاني زنگ زد ....



با اين کارم ميخواستم بهش بفهمونم که هنوز به يادشم..... ولي نميدونستم يه نفر که خودشُ بهترين دوستش ميدونه با حرفاش اونُ تحت تأثير قرار ميده تا از اين فکرا نکنه ، يه وقت بهترين دوستشُ فراموش نکنه و فکر ازدواج به سرش نزنه..... يادمه هر وقت ميخواست بياد خونمون دوست جونش حسابي از دستش ناراحت ميشد ،  ميترسيد از دستش بده....





از اون روز به بعد بيشتر از اون که دوسش داشته باشم ، دوست داشتم کمکش کنم....





بهش ايميل زدم ، بهش گفتم : به خاطر دل تو روي غرورم پا گذاشتم........بعد از اونکه دو هزار بار اون کتاب و هزار بار اون نامه رُ خوندم ، فهميدم تو دوست داشتني ترو با هوش تراز اوني هستي که فکر ميکردم........ گفتم تو تنها شانس مني.....



ولي چشمتون روز بد نبينه ، چند روز بعد چند تا آف الاين ازش دريافت کردم که حتما يه روزي عينا ميذارمش تو وبلاگم........



با اين که اون پيامش خيلي عصبانيم کرده بود ، سعي کردم بازم بهش فرصت بدم.....





يادمه يه روز داداشش بهم گفت : منُ تو مشکلمون اينه که دوست داريم  اصولي رفتار کنيم..... سرش داد بکش ، دعواش کن ، بگو دست از اين کاراش برداره يا اقلا بگه مشکلش چيه.....



با اين که اين کار از نظرمن به عنوان آخرين راه حل ميتونست مفيد باشه ، ولي هرگز اين کارُ نکردم و به اصولم پايبند بودم ، فکر ميکردم حتما بايد براي اينکه مدتها منُ سر کار گذاشته ، و اينکه امروز نظرش عوض شده دليل قانع کننده اي داشته باشه.....











 ميخوام بگم :



چشمها را بايد بست ،



به روي آنان که نميبينند .





 



و ميخوام بگم :



خودمُ نمي بخشم ، اگه فکر کنم نميتونم ببخشمش



خودمُ نمي بخشم ، اگه فکر کنم ازش متنفرم



خودمُ نمي بخشم ، اگه يادم بره حاضر بودم واسش همه کار بکنم



خودمُ نمي بخشم ، اگه يادم بره به خاطرش با کيا جنگيدم



خودمُ نمي بخشم ، اگه يادم بره به خاطرش با خودم هم جنگيدم



خودمُ نمي بخشم ، اگه اعتقاداتمُ فراموش کنم ،



خودمُ نمي بخشم ، اگه خواستهاي ديگرانُ ناديده بگيرم



خودمُ نمي بخشم ، اگه فراموش کنم کجا بودم ، و کجا قراره برم



خودمُ نمي بخشم ، اگه فراموش کنم ، بعضي وقتا بعضي چيزا رُ بايد فراموش کنم



خودمُ نمي بخشم ، اگه احساسمُ بعد از نوشتن اين چند سطر، فراموش کنم


 


 

 








روز هاي بچگي و عشق



 



سلام به همه دوستاي گلم



يادش به خير چه روزايي بود روزاي بچگي ...  



هميشه دوست داشتم دکتر بشم مثل بقيه بچه ها ولي بعد ها فهميدم دوست دارم چکاره بشم ....



يه کتاب راهنماي انشاء داشتم که هميشه ازش کمک مي گرفتم کمک که چي عرض کنم ازش کپي مي کردم !! واي از موضوات تکراري انشاء ؛ از بس انشاء با موضوع -دوست داريد در آينده چکاره شويد- رو از اون کتاب نوشته بودم کاملا حفظم شده بود.... هميشه مهر ماه جزء اولين موضوعات -تابستان خود را چگونه گذرانده ايد- بود و بعدش -خاطره يک روز تابستان- و بقيه اون موضوعات تکراري که هر سال تکرار مي شد ....



تعطيلات نوروز با همه کوتاهيش خيلي دوست داشتني بود ؛ خونه پدربزرگ ؛ با هم بوديم ؛ با کسايي که بعضي هاشون رو تو سال فقط دو بار مي ديديم ؛ خلاصه با دخترا و پسراي فاميل حسابي بهمون خوش مي گذشت و چه آتيشايي که نميسوزونديم .....



ولي تو آرشيو ذهن من خاطره اي از خونه بازي و خاله بازي و اين جور چيزا نيست شايدهم فراموش کرده باشم....



يادمه علاقه اي نداشتيم تو بازي دخترا باشيم شايد اونا ما رُ تحويل نمي گرفتند وشايد هم ما بلد نبوديم نازشونُ بکشيم....



انگار همين ديروز بود که يکي شون داشت پز موهاي بلندش رُ به بقيه دخترا مي داد بعدش ازم پرسيد مُحَرّمي ؟



گفتم چي؟ مُحَرّم ؟



گفت يعني مَحرمي ؟



گفتم : آهـــــان !!! نه بابا مگه نمي دوني من نامحرمم؟ و بعد از اون کمتر ازش حرفي شنيدم



يکي از خاطراتي که هر چند خيلي کم رنگه ولي شايد هرگزفراموش نشه و تبدل شده به يه سوال بزرگ که البته به دنبال جوابش نيستم مربوط به اون روزي بود که روي پله نشسته بودم يکي شون اومد وايساد روبروم و با چشماي درشتش بهم خيره شد و .....





اون روز افطار مهمون داشتيم ( فکر مي کنم خودتون ميتونيد حدس بزنيد؛که کيا مهمون ما بودند)ومن فقط و فقط يه کمي اضطراب داشت منتظر بودم وهر کي در ميزد فکر ميردم که خودشونن ....



                                                                                                                                              



بالأ خره اون زنگي که من منتظرش بودم به صدا در اومد و اونا اومدندولي مثل اينکه يکي شون نيومده بود(بازم خودتون حدس بزنيد کي کم بود) معلوم شد که اون روز تو مدرسه شون افطاريه... به خاطر همين؛ طرف قراره با تأخير بياد



 



با خودم گفتم اينبار هم حتماُ بايد درُ خودم باز کنم ؛ چند باري زنگ به صدا در ولي اون نبود....



حدود ساعت هفت يکي زنگ زد حدس ميزدم که اينبار ديگه حتما خودشه از جام پريدم رفتم تا درو باز کنم دستم به طرف دستگيره رفت ولي فکر کردم بهتره اول چراغ دم درُ روشن کنم و با اين که عادت به اين کار نداشتم ولي اون شب چراغ ُ روشن کردم.



درو که باز کردم کسي رُ نديدم يه قدم اومدم جلوتر ؛ کنار ديواروايساده بود  وقتي نگام بهش افتاد همزمان سلام کرديم و دعوتش کردم که بياد تو ؛ و فوري برگشتم تو اتاقي که مهمونا بودند .



حالا همه دارن مي پرسن که کي بود و چون به زبون آوردن اسمش برام سخت بود سعي کردم يه خورده مکث کنم تا خودش بياد ولي همه نگاه ها به دهن من بود و همه جواب مي خواستند خيلي يواش اسمشو گفتم و مادرش وقتي منو با اين حالت ديد شروع کرد به خنديدن....





بعد از رفتن مهمونا يکي بهم گفت:چي بهش گفتي ؟ طفلک حسابي قرمز شده بود !



ولي فکر کنم يارو همين جوري يه چيزي گفت و اصلا دليلي نداشت که اون رنگش عوض بشه ولي من چرا طبق معمول خجالت کشيده بودم (نمي دونم شايد هم از فيلم بازيم بود).





بهم گفت عاشقشي ؟ سکوت کردم ، گفت: اگه بهش رسيدي معلومه عاشقش بودي ،



ديگه نمي شد سکوت کرد ، گفتم ولي هدف که فقط رسيدن نيست ، هدف خوشبختيه ، قبل از اينکه عاشق اون باشم ، عاشق خودمم و اينکه کاري نکنم عذاب وجدان بگيرم عاشق زندگي اي هستم که در اون همسرم از هر نظر خصوصا از نظر روحي ارضاء و اشباح بشه ، طوري رفتار کنم که براش قابل اطمينان باشم و خلاصه اين که قبولم داشته باشه و راحت باهام حرف بزنه و بتونم درکش کنم....





مصطفي ميري ::: جمعه 19/12/1384::: ساعت 10:11 صبح


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[19/12/1384- 10:11 ص] مصطفي ميري

>> بازديدهاي وبلاگ <<
بازديد امروز: 0
بازديد ديروز: 0
کل بازديد :25

>> درباره خودم <<

>>اشتراک در خبرنامه<<

نام:

ايميل:

 

>>طراح قالب<<